قاسمى حسينى گنابادى

18

شاه اسماعيل نامه ( فارسى )

دل از عاشقان بيدل ربايد . به چوگان قلم خجسته رقم گوى معنى از فارسان ميدان فصاحت و بلاغت در ربود . بعد از آن كتاب خسرو و شيرين كه به وصف لعل نوشين شيرين دلبند ، كلك هنرمند دلپسند معجز پيوند ، چون نى قند عالمى را كام شيرين كرده از تلخ‌كامى باز رهانيد ، و از قصّهء فرهاد محزون و محبّت‌هاى گوناگون او خون از ديدهء اهل وفا چكانيد ، بعد از آن كتاب شاهرخ‌نامه بود ، كه در آن كتاب صفت جنگ و جدال جنگاوران و گردنكشان بىحدّ و پايان بود ، و روح اسفنديار و رستم دستان از استماع آن خرّم و شادمان ، اگرچه آن اشعار آبدار گوهرنثار معجزنگار ، به واسطهء نعت سيّد ابرار و منقبت حيدر كرّار غير فرّار و تمديح شاه عالم‌مدار گردون اقتدار ابو المظفر شاه طهماس بهادر خان پيرايهء آبروى اعتبار اين خاكسار بىمقدار پريشان روزگار و سرمايهء افتخار و اشتهار شد ، به نوعى كه آثار آن تا عرصهء دارالقرار بر صفايح ليل و نهار برقرار خواهد بود ، در خاطر حزين مىگذشت ، و در دل غمگين مىگشت كه از آنجا كه سهو و خطا شيوهء انسان بلكه با بعضى توأمان است ، مبادا كه از زبان خامهء سياهكار تبه روزگار حرفى سر زده باشد كه از آن نامهء اعمال و جريدهء احوال چون زلف دلبران و روز بخت عاشقان سياه شده باشد ، و چون كاغذ مشق طفلان و چهرهء رقيبان تيره و تباه ، قدم از سرداب در راه طلب نهاده كه شايد چون ابر بهار خود را به درياى زخّار رساند تا از آن آبى به روى كار آورده نامهء اعمال را شست‌وشوى دهد ، عزيمت درياى نجف كه از آب زندگانى باخبر ، و منبع فيض ساقى كوثر و مكّه كه كعبهء حاجات و قبله‌گاه اهل مناجات است و چشمهء زمزمش غيرت آب حيات نمود ، القصّه چون به سواد كعبه ديدهء رمد ديده گشاد ، از نامهء اعمال سياه گرديدهء خود ياد آورده و دامانش را به دست گرفته ، از بيداد زمان داد و فرياد كرد . به طواف كعبه رفتم به حرم رهم ندادند * كه برون در چه كردى كه درون خانه آيى القصّه در حرم معظّم كتابى بنياد كرد در صفت كعبه و مدينه و بعضى احوال ديگر كه مناسب بود ، و آن كتاب چهار هزار بيت بلكه بيشتر است ، آن را عمدة الاشعار نام نهادم ، و بعد از آن به حكم شاهزادهء عالميان و نور ديدهء آدميان [ سلطان ابو الفتح ابراهيم ميرزاى جاهى صفوى ] برادرزادهء پادشاه صاحبقران خلّد اللّه تعالى ملكه و سلطانه كتاب ليلى و مجنون را يك بار ديگر گفت ، كتاب اوّل حكم يك چشم داشت ، و كسى كه يك چشم دارد خالى از عيبى نيست ، يك چشم ديگر پيدا شد ، كه در خوبى آن هيچ سخن نباشد ،